暇で頭がボケそう

امروز صبح دوباره آفتابی است、و تقریبا بدون باد。احتمال افزایش دما به 3 تا 4 درجه وجود دارد。وقتی راه می روم عرق می کنم。

وقتی در بیمارستان هستم واقعاً احساس بی حوصلگی می کنم.。در شهر امکان بازدید در حین انجام کارهای اینجا و آنجا وجود دارد.、خلوت در انبوه درختان、در جاهایی که می توانید به اطراف نگاه کنید و حتی یک فروشگاه را نبینید.、من نمی توانم هیچ وظیفه ای انجام دهم.。در امتداد جاده برفی تا یک تقاطع T کمی دورتر از بیمارستان قدم بزنید.。رفت و برگشت 3 کیلومتر。من کار دیگری ندارم。

من می خواهم یک تصویر بکشم、البته این در اتاق بیمارستان غیرممکن است.。حداکثر، من فقط از کامپیوترم برای از بین بردن زمان استفاده می کنم.。من به افرادی که می توانند با کامپیوتر کار کنند حسادت می کنم.。من این بار 15 روز را اینگونه سپری خواهم کرد.。هر روز、با توجه به میزان تلاش و زمان صرف شده برای مراقبت های پرستاری،、نیروهایی که سعی در پیشبرد سیاست اوباسوتیاما دارند、ممکن است افزایش یابد، اما هرگز کاهش نخواهد یافت.、من فکر می کنم。

病院は人間の学校 / Human school

新雪が少し降ったらしい

امروز هم میرم بیمارستان。برف تازه امروز صبح、مناظر دوباره بازسازی شده است。شخصی که در ماشین است احتمالا اخم می کند、برای من که فقط آن را تماشا می کنم هدیه بزرگی است.。هر بار که برف میاد متوجهش میشم、از وقت آزادم سپاسگزارم.。

وقتی به بیمارستان می آیی、تنفسی که معمولاً از آن آگاه نیستیم、غذا را در دهان بگذارید、گاز گرفتن、قورت دادن、گوارش、جذب、اهمیت اجابت مزاج را یادآوری کردم، کاری که همه هر روز انجام می دهند.。و مرگ نیز。بیمارستان ها نیز «مدارس انسانی» هستند。

"متشکرم" یعنی、این به این معنی نیست که شما باید سپاسگزار باشید.。به معنای واقعی کلمه、این بدان معنی است که "وجود" دشوار (سخت) است.。ما تمایل داریم در مواردی مانند پیشرفت پزشکی و سیستم های اجتماعی بیش از حد اعتماد به نفس داشته باشیم.、من معمولاً احساس می‌کنم که در مورد مرگ آزادی عمل دارم.。

اون اعتماد به نفس زیاد、بیمارستان ها گاهی حتی بیش از حد اعتماد به نفس پیدا می کنند.、گاهی اوقات شکستن آن آسان است。انسان ها موجودات زنده هستند、یک حیوان است、با حفظ تعادل ظریف روی طناب سر بخورید、بیمارستان به شما خواهد گفت که یاجیروبی دارید.。

風土 / Climate

久しぶりに雪かきをした何年ぶりだろうか私は無理せず玄関前だけを気温がマイナスになっていたので雪は軽くあまり腰の負担にはならなかった

病院の行き帰り両側には雪をまとった林が延々と続く雪の林を見ていると本当に美しい。وقتی دبیرستان بودم、冬はほとんど毎日のように一人で林の中を歩き回っていたのが懐かしい今でもカンジキをつけてひょいと入って行きたい気持ちになる

街にいると厚着しても寒く感じるのにこちらにいると雪の中にいてもなぜかさほど寒くは感じない自分にとってとても自然な空気・気温のように感じる自分の中のある感覚が外と勝手に交信を始めるような、من اینگونه احساس می کنم。