
از دیروز گلویم درد می کند。من تب ندارم، بنابراین به نظر می رسد که فقط یک سرماخوردگی (معمول) است.。بعد از ظهر شنبه、شاید به این دلیل است که چیز بدی دیدم.。
کار در حال انجام است。همه چیز آنطور که برنامه ریزی شده پیش نمی رود.。هیچ、همانطور که من می خواهم پیش می رود、این که "آنچه را که می خواهی انجام بده" به خودی خود خوب نیست.。از همین رو、باید تجدید نظر کنم、در حالی که داشتم تصمیم می گرفتم چقدر به عقب برگردم و به آن فکر کنم،、شروع به گیر افتادن در پیچ و خم کنید。
اما、چیزی که اکنون به آن فکر می کنم این است که "من به دنبال پاسخ هایی نیستم که پاسخی نداشته باشند."。خب پس、چه کار باید بکنیم؟ که گفته می شود、راهی نیست。مطمئناً。اگر راهی برای یافتن پاسخی وجود داشت که پاسخی نداشت、این عجیب تر است。در نهایت این یک احساس است。
حس چیست؟、همه چیز در مورد آن شخص。قدرت بدنی و انرژی、دانش، تجربه و ترجیحات、"احساس" همه با هم。فقط تا زمانی که احساس خوبی داشته باشید این کار را انجام دهید。آزمون و خطا یا تردید、کلمات در مورد چیزهای مختلف صدق می کنند、تحت تأثیر چنین کلماتی قرار گرفتن هیچ کاری را به دست نمی آورد.。تنها کاری که باید انجام دهید این است که آن را انجام دهید تا زمانی که فکر کنید خوب است.、هیچ راهی بیشتر از این نمی توانم انجام دهم。


