
دیگر حسی از بودن در تعطیلات تابستانی را نداشتم.。تا اینکه بچه هنوز در دبستان بود、تعطیلات تابستانی جعبه گنج آنهاست、من باید چیزی خاص و ارزشمند را در آنجا قرار دهم.、شلوغ تر از حد معمول、یادم می آید که کمی گوشه گیر شدم.。
یعنی、امسال ناگهان خودم را در تعطیلات تابستانی دیدم.。به جای تلاش فعالانه برای یک روز مرخصی.、اینطور نبود که مجبور شده باشم آن را بگیرم.。 به عبارت دیگر، ناگهان تمایلی به انجام هیچ کاری نداشتم.、در نتیجه تعطیلات تابستانی بود.。
من حوصله ندارم برای پوشش طرح به جایی بروم.。تصویر اصلا پیشرفت نمی کند、حتی اگر برس را بردارم، بدون اینکه متوجه شوم، آن را زمین می گذارم.。حتی کتاب نخواندن、من حتی تلویزیون نگاه نمی کنم。فقط بیهوده عرق کنید و آب بنوشید.、بعد از غذا احساس خواب آلودگی می کنم、خوب، من فقط در حال تنبلی هستم.。در ماه جولای هر شب آنقدر نوشیدند.、بیا آگوست، الکل پیشم هست، اما اصلا حوصله نوشیدن ندارم.。این به چه معناست؟ من خودم گیج شدم چون معنی آن را نمی فهمم.。اینطور نیست که تب داشته باشم یا احساس بدی داشته باشم.。در واقع، من فکر می کنم بدن من حتی سالم تر از قبل است.。
امروز صبح دو بار با همسرم دعوا کردم، یک بار صبح و یک بار بعد از ظهر.。من مطمئنم که دلیل دعوای زن و شوهر مزخرف است، همانطور که احتمالاً می دانید.、بار دوم 6 ساعت جیغ زدم.、آنقدر اذیت شده بودم که گلویم خسته شده بود.。علت آن شورت تنفسی برای پیاده روی است.。سفید روی بروشور、سیاه、3 رنگ آبی تیره。گفتم سفید را دوست ندارم، اما مشکی یا آبی سرمه ای خوب است.、اونی که خریدم سفید بود。باز هم من سفید را دوست ندارم.、اگر مشکی یا آبی سرمه ای بهتر است、من آن را خریدم و به من گفتند آن را بپوشم.。همچنین به نظر می رسید شیرو در ابتدا کمی از او خوشش آمده بود، بنابراین خودش را به او تحمیل کرد.。سفید با عرق کثیف به نظر می رسد、با اینکه همون سفیده ولی یه کم خیلی سفیده。نیازی به خرید جدید نیست.、وقتی گفتم نمیخوام بپوشمش (برگردوندمش)、خودتان را مجبور کنید که دوباره همان کار را تکرار کنید。بعد از چندین بار تکرار یک کلمه،、سفید یا سیاه رنگش یکی نیست؟ بالاخره منفجر شدم。ای احمق! وقتی می گویی سیاه و سفید برای نقاشان یکی است، مرا مسخره می کنی؟ یه همچین بازی احمقانه ای。من انرژی دارم که 6 ساعت این کار را انجام دهم.、وقتی انرژی نقاشی ندارید یعنی چه؟。در حال حاضر روزها خیلی طولانی است。در نهایت شورتم را با قیچی پاره کردم.。
من حدس می زنم که همه این کار را در کودکی انجام می دهند.、روز طولانی بود。اما با افزایش سن، روزها کوتاهتر می شوند.、یک ماه در یک چشم به هم زدن می گذرد、حتی یک سال هم انگار در یک چشم به هم زدن گذشت.、به نوعی این تابستان、روز ناگهان به طرز وحشتناکی طولانی شد.。
یک روز کودکی مملو از همه چیز است.、تا اینکه پلک هایم از خستگی می افتد、من فردا این کار را می کنم、طول هیجان انگیزی بود。اما、دیروز、طول روز امروز چندان طولانی نیست.。自分が何も出来ない、که دیگر کاری از دستم بر نمی آمد、مثل این است که با نگاه دقیق به چهره خودم که روی سطح آب منعکس شده است، این موضوع را به من یادآوری میکند.、سست、طول روز خیلی طولانی است。چیزهایی برای نوشتن در وبلاگم کم شده است.。2011/8/7