ارشد من、انگار در نمایشگاهی جایزه گرفت.。عالی! نظر شما چیست؟、من با چند نفر از دوستان کلاسم به دیدن آن رفتم.。
چی、این؟ ...از بین همه کارهای واقعا بد.、یک برچسب طلایی کنار عکس سالمندم آویزان بود که روی آن "جایزه" نوشته شده بود.。آیا شاد بودن اشکالی ندارد؟、ای کاش می توانستم جایزه را کنار بگذارم.、آنقدر که فکر می کنم、تصاویر اطراف وحشتناک بود.。خوشحالم که در آنجا جایزه گرفتم.、این چیزی بود که من فکر کردم、چهره سالمندانی که در محل ملاقات دیدم به شدت می درخشید.、تنها چیزی که می توانستیم بگوییم "هی!"。
زمان کلاس بعدی、قبل از اینکه دوباره به من تبریک بگوید، سالمندم انگشتش را جلوی لبش گرفت.。پس ما هم چیزی نگفتیم.。اما、این باعث خوشحالی من بیشتر از خود جایزه سالمندم شد.。
چون、من بعد از دریافت جایزه در آنجا پرواز می کردم.、این کمی ناامید کننده بود。همانطور که از یک ارشد انتظار می رود。من、من کاملا آن را اصلاح کردم。
اما、چه چیزی در مورد نقاشی های ارشد شما خوب است؟、من واقعا نمی دانم.。
*هیچ ارتباطی با هیچ شخص حقیقی وجود ندارد.。این یک داستان تخیلی است。
نقاشی در این سن、مردم می گویند: «از داشتن یک سرگرمی خوب خوشحالم» و «آیا این الان هدر دادن پول نیست؟» اگرچه مستقیماً اینطور نیست.、افرادی هستند که چنین احساسی دارند.。مطمئناً。من هم گاهی در جایی از قلبم چنین فکر می کنم.。
من هم به اندازه کافی بزرگ هستم、حتی نمی دانم تا ده سال آینده بتوانم نقاشی بکشم یا نه.、معلومه که مهم نیست فقط به خاطر اینکه من کشیدمش.。حتی بچه ها آن را با صدای بلند نمی گویند.、اگر می توانستم برای پول رنگم برای همسرم غذای خوشمزه بخرم، استفاده از پول بهتر است.、انگار داره بهش فکر میکنه。حدس میزنم پیرمرد کم کم دارد خسته میشود و تنها چیزی که میتواند به آن فکر کند نوشیدن نوشیدنی و نقاشی است.、من خیلی وقت پیش یاد گرفتم که بچه ها چه فکری می کنند.。اما、جرات جنگیدن ندارم。من تنها هستم。
در این سن、همچنین می خواستم کمی در مورد نقاشی یاد بگیرم.。وقتی بهش فکر کردم、من فقط بر اساس حواس و علاقه و دوستی هایم به تصویر نگاه می کنم و می کشم.、عکسی که شما متوجه آن نمی شوید هرگز درک نمی شود.、من از تصاویری که دوست ندارم صرفاً به این دلیل که آنها را دوست ندارم اجتناب می کنم.。اما همین、آیا احساس می کنید تجربه ای که تا به حال داشته اید هدر رفته است؟、شروع کردم به این احساس که هرگز کامل نمی شود.。حداقل、من فکر می کنم برخی از تصاویر وجود دارد که شما نباید فقط بگویید دوست دارید یا دوست ندارید.。اگرچه مبهم است、یک درجه خاص یا بهتر است بگوییم、چیزی بی رحم مانند میله پرش ارتفاع。شما می خواهید آن را ببینید。
جهان گسترده است。بعضی ها بعد از 90 بچه دار می شوند تا بچه هایشان را هنرمند کنند.、90برخی از افراد پس از قبولی وارد دانشگاه هنر می شوند。و به عنوان رئیس جمهور فارغ التحصیل شد、برای ماندن در دانشگاه و در مقام تدریس...。اگر بگویم طبیعی نیست، طبیعی نیست.、شاید «دنیای تصاویر» همین است.。من هم در آن دنیا هستم、من می خواهم قبرم را هر جا و هر کجا بسازم.。
*این یک داستان تخیلی است。با هیچ شخص واقعی ارتباطی ندارد。
یک روز、معلم یک گل رز به عنوان موضوع نقاشی آورد.。من دوست دارم به گل نگاه کنم、من در نقاشی خوب نیستم。مهمتر از همه این که خار دارد را دوست ندارم.。به نظر می رسد درد دارد و نمی توانم دستم را تکان دهم یا مسواک بزنم.。
معلم می گوید نیازی به کشیدن گل رز نیست.、من هیچ ایده دیگری ندارم، پس چاره ای جز کشیدن گل رز ندارم...。با این حال ،、با این حال ،、این است。فکر میکنم فقط برای امروز میتوانم چیزی واقعاً خوب بکشم. هههه、اینطور نیست که خیلی وقته این کارو انجام بدم ولی بالاخره دارم تواناییمو نشون میدم...! در حالی که میل به زمزمه بی اختیار را مهار می کنید،、غرق در کشیدن آن شدم。خخخ、این فقط مقدار مناسبی از خستگی است.。
گلها تا دفعه بعد شکوفا نخواهند شد.、ترفند کشیدن گل این است که تا جایی که می توانید یکباره بکشید.。腕まくりをして、وقتی نمیتوانستم جلوی خم شوم، فکر کردم، "ها؟ این بوم نقاشی من است."。صدای صدا نرم تر شد.。پشت صندلی، بوم جدید من زیبایی ناب سفید را تابید...。