
*این یک داستان تخیلی است.。
یک بار کلاس را ترک کنید、من دوباره برگشتم。
مثل اینکه دلیل خاصی برای توقف وجود نداشت.、من به هیچ دلیل روشنی برنگشتم.。اگر بخواهم بگویم،、چون یکی در کلاس من از من دعوت کرد که برگردم (دعوت مجدد؟)、این دلیل نیست، درست است؟。
من 10 سال در کلاس درس شرکت کردم.。تقریبا هیچ غیبتی وجود ندارد。من همچنین یک تصویر بسیار بزرگ کشیدم.。اما、من در هیچ مسابقه ای شرکت نکردم.。معلم هم به من نگفت که نشانش بده.。من شخصاً می خواستم کمی از آن را کنار بگذارم، اما、فعال نبود。خانه、اینطور نیست که من از آن ناراضی بودم.。اما、یه جورایی、درست مثل هوا که به آرامی از یک بالون خارج می شود、ناگهان احساس کردم که دیگر حالم خوب نیست.。
من قدرت بدنی دارم。خوب、خوب。حتی بعد از اینکه کلاس را ترک کردم، همچنان میل به نقاشی داشتم.、اینجاست、اگر چنین چیزی نگویید، رقابتی وجود نخواهد داشت.。10آیا اینرسی سالانه است؟。
من باید یک نقاشی بکشم、ایده ای به ذهن می رسد。وقتی دارم نقاشی میکشم、دست پر با پردازش در دست。نمی توانم به آن فکر کنم.。در、وقتی ایده ای به ذهنم می رسد، می خواهم آن را ترسیم کنم.。وقتی شروع به کشیدن می کنم、جایی که شما نمی توانید آن را انجام دهید、خیلی زود متوجه خواهید شد که چه چیزی اشتباه است.、حتی خودم。اما、نمی دانم چه کنم。من نمی توانم آن را تنها بگذارم.、اسمش شخصیت هست؟。
به خاطر همین نیست که برگشتم。یه جورایی。اما、من به این فکر می کنم که دفعه بعد وارد یک مسابقه شوم.。اینطور نیست که من تمایلی به انتخاب یا بردن جایزه داشته باشم.、فکر می کنم کمی بیشتر تلاش کنم。اما、اگر انتخاب شوم، ممکن است به طور غیرمنتظره ای آرزوی بالاتری داشته باشم.、هاهاها。